![]() |
![]() |
|
| آواز خیس باران |
|
هوالحق
من علمنی حرفا قد صیرنی عبدا هرکس مرا حرفی بیاموزد ،مرا بنده ی خویش ساخته است . می نویسم برای بهترین معلم دنیا که نشان می دهد تنها هنوز معلم ها هستند که انسان می سازند . می نویسم برای کسی که به تک تک ما دانش آموزان کلاس سوم ریاضی فهماند که تنها عشق است که می ماند ،کسی که ما دوستش داریم چون دوستمان دارد . کسی که ما را جدی گرفت و برای ما وقت صرف کرد و از غم ما غمگین و از شادی ما شاد بود . کسی که نام معلم را زنده نگه داشته و ما هر قدمی که بر می داریم دعا گوی خوی معلم گونه ی اوییم . می نویسم برای بهترین معلم دنیا که عاشقت هستم و دوستت دارم تا ابد و هنوز هیچی نشده دلم بدجوری برایت تنگ شده خانم ....می نویسم که هدیه های ناقابل ما هیچند در مقابل این همه عشق مادرانه به شاگردانت، ولی چه کنم که جز این برگ سبز تحفه ی درویش چیزی دیگری ندارم که تقدیمت کنم بهترین معلم دنیا .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:25 توسط مریم |
|
|
هوالحق بابا م همیشه می گه ، دایره ی تعصب و دوستی آدما از خونشون شروع میشه و کم کم بزرگ می شه ، حتی از کره ی زمینم بزرگ تر . الان که این جا نشستم و دارم این مطلب رو می نویسم نگاهی به زیر نویس شبکه خبر انداختم : یک مادر فلسطینی و چهار فرزندش همین چند ساعت پیش و شاید هم چند دقیقه پیش در حملات اسرا ئیلیها به غزه کشته شدند . وحشتناکه ، هر روز، هر دقیقه و هر ثانیه دارن صدها نفر در غزه کشته می شن( چنان که من تا به حال نتونستم حتی یکی از این صحنه های وحشتناک رو ببینم .) و کسی عین خیالش نیست . نمی دونم تعصب ما زمینی ها نسبت به همنوعا مون کجا رفته ؟ نمی دونم اونایی که دارن غزه رو به یه قبرستون دسته جمعی تبدیل میکنن و کسایی که از اونا حمایت می کنن واقعا آدمن یا نه ؟ نمی دونم اونا یی که الان سکوت کردن و توی خونه های امنشون نشستن و به فکر اینن که کوچولوشون از هدیه ی سال نویی که براش تهیه کردن خوشش اومده یا نه واقعا انسانن یا نه؟چند وقت پیش گربه ای رو دیدم که جنازه ی همنوعش رو به دندون گرفته بود و داشت از وسط خیابون می کشیدش کنار .دقت کنید ، یک گربه . یعنی اینا می خوان خونه های آرزوشونو رو قبرهای فلسطینی ها بسازن ، بعد هم دست خانوادهاشون رو بگیرن و بیارن تو این خونه ها ؟ نمی دونم همه ی ما و همه ی آدم های این دنیا جواب بچه هامون رو چی می خوایم بدیم وقتی درباره ی نسل کشی مسلمونا تو غزه ازمون می پرسن ؟ وقتی می پرسن شما چی کار می کردید ، موقعی که میلیون ها ادم رو تو خونه های خودشون دفن می کردند ؟ یعنی قراره سیلست مدارها ی کشورها ی عربی و سایر کشورهایی که در سکوت کامل مشغول تماشای این درام وحشتناک هستند و بعضا به همکاری و تشویق و کمک هم می پردازند ، چند روزه دیگه از خواب بیدار بشن و ببینن ملتی از روی زمین محو شده و هم زندگی رو از سر بگریند . نمی دونم چی داره سر ما آدما می یاد . ولی حداقل اینو می دونم که باید همه با هم تو این ایام عاشورایی و در عذای امام حسین(ع) برای مردم غزه هم دعا کنیم . we hate to all wars in the world , please stop them ,please….. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:11 توسط مریم |
|
|
یاد ایامی که...هوالحق چند وقت پیش، که من هم مثل خیلی از دوستان به بچه های همشهری جوان پیشنهاد دادم تا برای هیجان انگیز تر شدن جشن بزرگشان مسابقه ای ترتیب دهند ، فکر نمی کردم که از ما بخواهند درباره ی کلیت همشهری جوان بنویسیم وآن را نقد کنیم . نمی دانم شاید وقتی که این موضوع را در نظر گرفتند منظورشان نظرات و انتقادات مثبت ما بوده و می دانم که اگر دو سال پیش یا همین چند ماه پیش هم چین موضوعی را به من می دادند حتما یادداشتم پر می شد از یک عالمه تشکر بابت این همه نوآوری و ابتکار . بابت صفحات رویداد*هفته با آن روش خلاقانه در خوراندن بیش ترین خبر در کم ترین زمان به ما ، بابت سبک زندگی که خیلی وقتها سبک استفاده از خیلی چیزها را یادم داده ، بابت جلد های بی بدیلش و فکر کنم برای تمام صفحات خوب و مفید این مجله که سه سالی می شد که توانسته بو د جای سروش نوجوان را برای من پر کند و عادت کرده بودم که هرچند وقت یک بار با سوژه ی عجیب و جسورانه و گزارشی کامل و بی نقص ذوق زده ام کند . ولی حالا راستش چند ماهی می شود که دیگر از آن همه نوآوری و فکر تازه خبری پیدا نمی کنم . انگار همشهری جوان هم مثل مجلات دیگر شده که گاهی با تصویر نه چندان با ربط هنر پیشه ای بر روی جلد مشتری یا همان خواننده هایش را بیش تر می کند(مانند جلدی که بر روی آن تصویری از مهدی پاکدل با لباس سربازی چاپ شده بود و چند جلد دیگر.)و گاهی با نگاهش از زاویه ی بالا (که این مورد به تازگی دارد در میان یادداشت ها بی داد می کند ) همه ی جوانان را با یک چوب می سنجند ، تحلیلشان می کنند و تمام . ولی خوب می دانم که این یک طرفه یه قاضی رفتن ها رسم دوستی نیست . با این همه هنوز هم صفحاتی مثل موفقیت و گالری و چند صفحه دیگر هستند که بی نظیرند . هنوز هم روزهای مجله عالی است و جلد ها هنوز هم ایده های نو دارند. و باز هم وقتی چند وقت پیش تصمیم گرفتم جایگزینی برای این دوست خوب پیدا کنم ، نتوانستم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:37 توسط مریم |
|
|
سلاممممممممممممممممممم.......
ا.....این جا چه قدر عوض شده . یه قرنی می شد که این ورا نیومده بودم .جان شما مجالی برای نوشتن این چیزا برام نمونده . تو مدرسه همین طور که درس می خوانیم کارای فرهنگی می کنیم و مطلب و بروشور و نشریه درست می کنیم (فعلا هم مشغول مصاحبه و تهیه ی نشریه برای روز معلم هستیم )و به انضمام درس و کلاس و این چیزها هیچ وقتی برایمان نمی ماند. ولی برخی دوستان گفتند بنویسیم و ما هم نوشتیم . خلاصه بازگشت خودمان را تبریک می گوییم . فعلا......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 18:45 توسط مریم |
|
|
سلام
تو رو خدا تشویق نکنید . خواهش می کنم ..................... خب بعد از یک غیبت نسبتا طولانی (!!!!!!!! )بالاخره ما نیز آپیدیم .که صد البته موضوع قابل توجهی برای ارایه نداریم . تا پست بعدی که به زودی خواهیم گذاشت . فقط خواستیم بگوییم که هنوز زنده ایم و فقط درسمان یه کم زیاد شده . راستی مهم ترین خبر آن که : ما نیز به جرگه ی چهار چشمی ها پیوسته و از فردا اقدام به زدن عینک می کنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:9 توسط مریم |
|
|
خدا روستا را بشر شهر را... ولی شاعران آرمانشهر را آفریدند که در خواب هم خواب آن را ندیدند |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:42 توسط مریم |
|
|
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم* مادرم دیروز از اعلامیه ی پسر جوانی می گفت که می گفتند یک سالی می شده که مرده ولی جنازش تازه پیدا شده . پسرک سال ها معتاد بوده . *** چند وقت پیش یکی از معلم ها از هیتلر می گفت . درباره ی مرگ و زندگیش و جنایت هاش .درباره ی وقتی که مرد و جهان نفس راحتی کشید. *** و چیزی حدود دوهفته ی پیش وقتی سوار سرویس مدرسه شدم انگار سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند . یکی از بچه ها گفت که قیصر امین پور مرده . چند ساعتی تو شوک بودم تا با چشم های خودم و از اخبار رسمی نشنیدم باور نکردم . یعنی به همین راحتی ؟ قیصر امین پور هم رفت ؟ یعنی باز هم ما ماندیم و اشک هایمان ؟ مایی که شعرهایش را خوانده بودیم و دوستشان داشتیم و هنوز او را خوب نشناخته بودیم . حیاط خانه ی شاعران و دانشگاه تهران چه غوغایی بود آن روز . *دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:57 توسط مریم |
|
|
هوالحق خبر ساده بود و یک خطی مثل همه ی خبرها ولی شاید کسی که خبر رامی گفت نمی فهمید . نمی فهمید که چه می گوید . نمی فهمید که چه خبری را می دهد . دیروز وقتی از مدرسه برمی گشتم یکی از دوستان به همین راحتی گفت . گفت که قیصر امین پور درگذشت . باورم نشد . تا زمانی که از اخبار رسمی تلوزیون نشنیدم باورم نشد . واقعا چه قدر زود دیر شده بود . چه قدر زود رفت، و امروز به همین راحتی تسلیم خاک سرد گور شد . و امروز تجلی این شعر معروف بود: زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی هاست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد وقیصر امین پور هم رفت و ما را با آینه های ناگهان با مثل چشمه مثل رود و با کوچه های آفتابش تنها گذاشت . سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:15 توسط مریم |
|
|
هوالحق سلام ماه رمضان هم تمام شد . البته چند سالی می شه که تموم شدن ماه رمضان مصادف می شه با تموم شدن چندتافیلم و سریال رنگ وارنگ و تر وتازه که فکر می کنم فلسفه ی به وجود اومدنشون اینه که ما زیاد احساس گشنگی نکنیم .ولی حالا که ماه رمضان تموم شده و بیشتر این سریال ها هم همین طور ، می شه راحت تر دربارشون نوشت: شبکه اول با یک شبه «او یک فرشته بود» بازی رو شروع کرد ولی حتی نتونست به یه مساوی ناقابل با میوه ی ممنوعه ی حسن فتحی که در نوع خودش موضوع جدیدی رو انتخاب کرده بود دست پیدا کنه . در این میون سریال یک وجب خاک با رعایت تمام اصول کلیشه سازی یه موضوع کلیشه ای و یک داستان به شدت قابل پیش بینی رو روی آنتن برد و با ارفاق در مقام سوم ایستاد و شکرانه ی سعید سلطانی هم با اون همه خرج و زحمت به دلیل پرداخت بد قصه ، بازی بد بازیگران ، و نداشتن انسجام و کارگردانی بد از دور مسابقات حذف شد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:41 توسط مریم |
|
|
هوالحق سلام ماه رمضان هم دارد تمام می شود . ماهی که فرصتی بود برای ساختن دوباره ی خود . شب هایی که در آن می شد سرنوشت را از سر نوشت . می شد توبه کرد . می شد خوب شد . ولی همه می دانیم که خوب شدن مهم نیست بلکه خوب ماندن مهم است . مسئله ای که کم تر کسی به آن توجه می کند . چند شب به مسجد می رویم قرآن بر سر می گذاریم و العفو می گوییم ولی فردا باز روز از نو و روزی از نو . باز هم همان دروغ ها ،همان غیبت ها و همان تهمت ها . انگار نه انگار که دیشب در چنان محفلی بودیم . انگار نه انگار که تصمیم گرفتیم که خوب باشیم و خوب بمانیم . بد نیست در این سه شب بیشتر فکر کنیم،به خودمان،به آینده و فردایمان فردایی که باید جواب پس بدهیم ،جواب پس بدهیم برای هر قدمی را که برداشته ایم و هر قدمی را که برنداشته ایم . تا بتوانیم به یاری خدا سرنوشتمان را از سر بنویسیم . نماز روزه هاتون قبول باشه و فعلا خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:19 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
یاد ایامی که... آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دریای سرخ شکوفه ی گیلاس بیغوله ی ماتم زده ژورنالیست آریو صدای پای آب همشهری جوان |
|
RSS
|